مبادله
روزی روزگاری شاعر فقیری بر سر چهار راهی به احمق
ثروتمندی برخوردند و سر صحبت شان باز شد .و در صحبت
شان فقط از نارضایتی ها شان می گفتند .
سپس فرشته ی جاده که از آنجا می گذشت دست هایش
را بر شانه های آن دو مرد گذاشت .
ناگهان معجزه ای رخ داد مایملک آن دو نفر با هم عوض شد.
از هم جدا شدند اما عجیب بود................
شاعر به دست هایش نگاه کرد و در آن چیزی جز سنگ
خشک ندید و احمق چشم هایش را بست و در قلبش چیزی جز
ابر های متحرک احساس نکرد.
سرگردان
خلیل جبران خلیل
+ نوشته شده توسط پرتو در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت
2 PM |

